على محمدى خراسانى

232

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)

اين باب تبادر مىكند ، مىگوييم : قدر متيقن عقلى و مانند آن ربطى به وضع و تبادر حاقّى ندارد . « 1 » دليل دوّم : عدم صحّت سلب و صحّت سلب . وقتى ذاتى را كه در حال اسناد و نسبت ، متّصف به فلان وصف است « 2 » موضوع ، و مشتقّ « 3 » را محمول قرار داده و مىآزماييم ، به اين نتيجه مىرسيم كه وجداناً ، حمل مشتقّ بر ذات ، صحيح است و سلب مشتق از ذات ، غلط است . براى مثال كسى را كه هم‌اكنون در حال زدن يا قيام مىباشد مىتوان گفت زننده يا ايستاده است . ولى نمىتوان گفت : فلانى زننده نيست يا ايستاده نيست ؛ زيرا صحت سلب ، خلاف وجدان و مضحك است . ولى وقتى ذاتى را كه قبلًا متصف به وصفى بوده و الآن اتّصافش سپرى شده و زائل گرديده است ، موضوع قرار مىدهيم - مثلًا زيدى كه ساعتى قبل ايستاده بود و الآن نشسته است موضوع - و مشتقّ - قائم - را محمول قرار داده و به لحاظ حال اسناد و نسبت مىسنجيم ، به اين نتيجه مىرسيم كه حمل ، غلط است ؛ زيرا هركس بشنود كه شما مىگوييد : « زيدٌ قائمٌ » مىخندد و مىگويد : زيد كه نشسته است ، نه ايستاده . امّا سلب ، صحيح است ؛ يعنى بجاست كه بگوييم زيد قائم نيست . آنگاه آن صحت حمل ، علامت حقيقت بودن و اين صحت سلب ، علامت مجازيّت است . پس باز مشتقّ در خصوص متلبّس به مبدأ فى الحال حقيقت است ، نه مطلقاً . شاهدى بر تأييد و تكميل صحت سلب « 4 » : برخى از اوصاف و مشتقّات با يكديگر متضادّ هستند . مانند قائم و قاعد ، نائم و مستيقظ ، مسلم و كافر ، حارّ و بارد ، اسود و ابيض ، عبد و حرّ و . . . . و در موارد اين چنينى ، ذاتى كه به وصفى از اوصاف متضادّ مذكور ، متّصف بود - مثلًا قائم يا نائم - و الآن اين اتّصاف و تلبس زائل شده و به ضدّ وصف قبلى - قاعد يا مستيقظ - متّصف شده است ، الآن به لحاظ حال اسناد و نسبت ، اين اضداد بر او صادق هستند . آنگاه امكان ندارد كه اوصاف قبلى هم كه الآن از ذات زائل شده است ، به لحاظ همين آنِ اسناد و نسبت ، حقيقتاً بر ذات اسناد داده شود ؛ يعنى بتوانيم بگوييم : زيد قائمٌ و زيد قاعدٌ الآن ، زيد مسلمٌ و زيد كافرٌ الآن . اين اجتماع ضدّين و از محالات است . پس بالفعل حقيقتاً يكى از دو مشتقّ متضادّ بر ذات ، صادق است و ديگرى اگر صادق است مجاز بوده و به علاقهء ما كان صدق مىكند . و قد يقرر هذا وجها على حدة و يقال لا ريب فى مضادة الصفات المتقابلة المأخوذة من المبادئ المتضادة على ما ارتكز لها من المعانى فلو كان المشتق حقيقة فى الأعم لما كان بينها مضادة بل مخالفة لتصادقها فيما انقضى عنه المبدأ و تلبس بالمبدإ الآخر .

--> ( 1 ) . نكته : اين دليل قابل مناقشه است . زيرا شايد تبادر اخصّ ، به بركت قرينه باشد . خود جناب آخوند ، قبلًا در ردّ حال نطق فرمود كه : تبادر حال نطق ، از مشتقّات انصرافى يا اطلاقى است نه وضعى . پس اين دليل خيلى محكم نيست . ( 2 ) . مثلًا ضرب ، قيام ، علم و مرادفات اينها از لغات ديگر همچون زدن ، ايستادن ، دانستن . ( 3 ) . مانند : ضارب ، قائم و عالم . ( 4 ) . كيف ! و ما يضادها . . . .